CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم






بسی رنج بردم در این چند ماه ز دست بلاگ پارس بی مسئولیت.

چون دیدم نمیشه به این سیستم تازه تاسیس اطمینان کرد مجبور شدم یه خونه ی نو بخرم.

برا انتخاب قالب هنوز با خودم کنار نیومدم و هنوز به نتیجه نرسیدم که با این صفحه چی کار کنم؟

حالا فعلا به این آدرس مراجعه کنید تا ببینم چی میشه!

http://truelife.blogfa.com

۵۳ روز گذشت!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 18 دي 1386ساعت 19:34 به قلم صامت | حرفهاي شما (30)

وقتي بارش برف شروع شد نشستم كه بنويسم  و ثبتش كنم، داشتم فكر مي كردم كه چي بنويسم ؛ ياد يكي از انشاهاي خودم افتادم.يادم نمياد سال  چندم بودم كه اين داستانك يا انشارو نوشتم.

 وقتي الان مي خونمش لذت ميبرم كه اون موقع چقدر ساده مي نوشتم و اي كاش الان هم مي تونستم مثل اون موقع بنويسم.

تقديمش مي كنم به هر کی دلش برفیه:

 

خدايا نمي خوام سياه بشم.

چرا هُل ميدي! نمي خوام برم پايين!

آخه اون پايين به جز سياهي و تاريكي چيزي نيست،مي ترسم.

خدا در گوشش گفت:فرزند من، يادته اون روز سفيد،چه قولي دادين؟! بهم قول دادين كه هر وقت به كمكتون نياز داشتم برين به ميدون جنگ!يادت رفته؟

دونه ي برف گفت: خدا جون تو خودت بهتر از من مي دوني كه تعداد ما خيلي كمه و خيلي از  سياهي اون پايين ضعيف تريم.چندين ساله كه دارم ميبينم پداراي ما دارن به اون پايين ميرن ولي هنوز يه ذره هم از اون سياهي كم نشده!

باد آرومي شروع به وزيدن کرد.

دونه هاي برف گروه گروه حركت مي كردند.

كم كم داشتن نزديك ميشدن. فكر نمي كردن سياهي اينقدر از نزديك بزرگ باشه!

قول داده بودن كه سياه نشن و سياهي و سفيد كنن.

ديگه رسيده بودن، خيلي درد نداشت.ولي!

هر كدوم روي هر چيزي كه سنگر مي گرفتن شبيه همون مي شدن.رنگيه رنگي!

خدا كه از بالا نگاه مي كرد دلش شكست؛چرا سربازاش بهش خيانت كرده بودن؟ اونا قول داده بودن كه سياه نشن!

خدا به اين راحتي دل از اونا نمي كند.دوستشون داشت.از ته دل!

صدایی کل آسمونارو لرزوند:

اي خورشيد!فرزندانم را به من برگردان.

دونه هاي برف احساس كردن كه دارن دوباره پرواز مي كنن.

دوباره هر كدوم داشتن مثل اولشون مي شدن سفيده سفيد.

دوباره پرواز...

خدايا سلام! ما برگشتيم.

........................................................................................................................................

پ.ن: من شرمنده ام ،خودم مي دونم كه داستان بالا اشتباه دستوري و نگارشي زياد داره ، مي خواستم همون جور كه اون زمان نوشته بودم بزارمش؛نه بيتشر نه كمتر.

پ.ن: هوس يه برف بازي  كردم ولي حيف دل و دماغشو ندارم.امروز روزه 51 بود!

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پ.ن سه شنبه ۱۸/۱۰:از همه ی دوستان پوزش می طلبم.به دلیل ایجاد شدن یک حفره ی امنیتی در سیستم بلاگ پارس قسمت نظرات دچار مشکل شده!معلوم نیست کی درست میشه؟شاید الان درست شده باشه؟!

دارم اسباب کشی می کنم به بلاگفا.به زودی تغییر مکان می دم:)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 16 دي 1386ساعت 22:27 به قلم صامت | حرفهاي شما (0)

حال چه بگويم؟چه سخت است! چه سخت است، سخت است!

خدايا مرا راهنمايي كن!مرا بگو چه كنم؟

خدايا هرگز در عمرم به چنين حيرتي گرفتارم نكردي؛آزمايشي سخت است. تو هرگز مرا اينچنين ساكت و بيرحمانه نمي آزمودي،از امتحان هاي پيش به سادگي گذشتم و لحظه اي در كنار سدها و مانع ها درنگ نكردم.

همه عمر را تاختم و آمدم، با اين كوه دشوار و بي رحمي كه در برابرم سر بركشيد و تا سينه ي آسمان رفته است چه كنم؟

نمي توانم خوب حرف بزنم ، اصلا قدرت وصف شرح و تشبيه را ندارم،حالم خوب نيست.

مانده ام در تنهايي.

حال...

وصف حال... هر كدام شرحي دارد به درازي اين سراب فراق.

....................................................................................................................

پ.ن:بعد از 48 روز به صورت كاملا اتفاقي با هم روبرو شديم ولي فقط در حد چند ثانيه.هر دوتامون شكه شده بوديم.

پ.ن: متن بالا برگرفته از گفتگوي تنهايي استاد شريعتي بود با اندكي تحريف.(شرح حال خودم بود برا همين به خودم اجازه دادم كه ازش سرمشق بگيرم)

الهي! خواهم را آه مكن. دانم كه آهم در درگاهت خريداري گران دارد اما جانم تواناي آه را ندارد،شكسته است.بي صدا.

 ==========================================================

لازم دونستم که برا شفاف سازی این نکته رو به تمامی دوستان گوشزد کنم:من نمی خوام وصالی صورت بگیره من فقط می خوام که تنفر ایجاد شده در یار قدیمی فروکش کنه و مثل قبلش خیلی معمولی رفتار کنه!به نظر شما چیزه زیادیه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 13 دي 1386ساعت 12:39 به قلم صامت | حرفهاي شما (260)

تو كه لب به اين چيزا نمي زدي؟تو كه حتي از بوي كالباس هم بيزار بودي؟

اينا نمره هاي تويه! چرا اينجوري شدي؟

اينا چيه پوشيدي؟ تا جايي كه يادم مياد تو خط اينجور لباسا نبودي؟

چرا ديگه كلاس نمي ياي؟استاد يكسره سراغ تو رو ميگيره.!

چرا ديگه برنامه مطالعاتيت رو نمياري تا با هم چك كنيم؟

يادم مياد كه اون قديما نماز اول وقتت ترك نمي شد! حالا چي شده كه ...!

تو كه اهل اين جور آهنگا نبودي؟

 

 

 

مثل برادرم ميمونه و خيلي با هم صميمي هستيم ولي فقط همين يك جمله رو تونستم بهش بگم:

دل و دين و عقل و هوشم همه را به باد داده

گفت: كي؟!؟

گفتم: من،او.ما شدن،تنهايي!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 8 دي 1386ساعت 21:16 به قلم صامت | حرفهاي شما (243)

يه كم دقت كردم ديدم بيشتر افرادي كه تو اين چند وقت باهاشون آشنا شدم به نوعي از زندگي راضي نيستن.

هر كدوممون به نحوي داريم مي ناليم.يه چيز مشترك بين همه ي ما اينه كه همه ي ما ميگيم كه خسته شديم!

خيلي برام عجيبه كه اكثريت داريم اينو ميگه! مگه ميشه همه ي ما ناراضي باشيم؟!

عامل اين نارضايتي برا هر كدوم از ما فرق مي كنه ولي هر كدوممون دلايل بقيه رو توجيه ميكنيم و به نوعي به بقيه دلداري ميديم؛جريان خيلي مبهمه . همه ي ما در حالي كه يقين به شك داريم ولي بازم سعي مي كنيم بقيه رو از شك در بياريم!آدم ميره تو حس و حال 5قرن قبل از ميلاد و زمان سوفسطاييان.

بعضي وقتها مي گم كاش يه سقراطي پيدا ميشد و به ما ميفهموند كه داريم اشتباه مي كنيم.

كاش يه سقراطي پيدا ميشد تا به علماي (!) ما بفمونه كه هيچ چيزي نمي دونن.

كاش سقراطي بود كه اعتراف كنه كه هيچ چيز نمي دانم تا آدم بتونه بهش اعتماد كنه.

كاش  پيامبري بود ...

 

هنوز خسته ام،خسته ي خسته...

خسته از خشك سالي هاي خواب...

خسته از سير كردن در فراق...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 5 دي 1386ساعت 22:37 به قلم صامت | حرفهاي شما (90)

مسيح من! دم خويش از من دريغ مكن،تب من       

 و دوباره برافروز و بر شكايت چشمانم مينديش؛ من باران ها را دوست دارم... من چقدر بايد گريه كنم تا بر تو عاشق شوم... من آخر شعر تو را ساخته ام، آخر شعر تو، خود تويي و من چقدر بر تو نزديكم... آه اي مسيح!كه مي آيي با مسيح مان براي زنده كردن جهان... آه اي مسيح مسيحييان كه با مسيح جهانيان ظهور خواهي كرد... كه دم شفا بخشت زمين را زندگي مي بخشد، مردگان را حيات ، خفتگان را بيداري... غفلت زدگان را هشياري... و هشياران را خوشي...

آه اي مسيح... اي كليم الله... اي هم سخن خدا... اي زاده پاك ترين مادران،فرزنده مريم كه در كنار مهدي زهرا ظهور مي كني و جهان همانگونه كه با تولدت سرشار شد،با رجعتت بر زمين،نور باران خواهد شد...آه اي مسيح... اي فرزند مريم...دم خويش را از ما دريغ مكن .... 

.......................................................................................................................

پ.ن:فردا چهلمین روزه. تا حالا چله زیاد داشتم ولی هیچکدوم به این سختی نبوده،خدا کنه که ادامه پیدا نکنه.

وقتی فکر می کنم و می بینم که این چهل روز چی کشیدم ....

خدا هیچکس رو بدون یار و یاور رها نکنه.خیلی سخته. 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 4 دي 1386ساعت 11:57 به قلم صامت | حرفهاي شما (220)

مزد ما را هم در اين شب اهورايي اين چنين داد حضرت خواجه:   

چو برشكست صبا زلف عنبر افشانش                  به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش

   كجاست هم نفسي تا عرضه دهم                         كه دل چه مي كشد از روزگار هجرانش

زمانه از ورق گل مثال روي تو بست                  ولي ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش

تو خفته اي و نشد عشق را كرانه پديد                 تبارك الله ازين ره كه نيست پايانش

جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد                  كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش

             بدين شكسته ي بيت الحزن كه مي آرد                 نشان يوسف دل از چه زنخدانش

بگيرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم

كه سوخت حافظ بيدل ز مكر و دستانش

حيرانم در تاويل اين شعر اما مصداق كاملا صدق مي كند بر موضوع له.

...................................................................................................................

پ.ن:از كليه دوستان اهل شعر و ادب تقاضا دارم برداشت خودشون رو از اين شعر مرحمت بفرمايند شايد فرجي حاصل شد و ما از حيراني بيرون شديم.

پ.ن:عذر خواهي مي كنم كه دير آپ كردم،مي خواستم شب جمعه آپ كنم ولي ترسيدم خيلي محزون و مبهم بنويسم و همه از دستم شاكي بشين؛شرمنده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 30 آذر 1386ساعت 23:21 به قلم صامت | حرفهاي شما (140)

روزهاست كه صبح و شام بر من بينوا مي گذرد ، از كوي آن دلبر بي وفا نه قاصدي نه سلامي!

نه نامه اي نه پيامي!   ندانم به اين قالب بي روح صبر ايوب داده شده يا عمر نوح وعده شده!

به بيداري انتظار مي كشم خبري نمي شنوم.مي خوابم اثري نمي بينم ؛هر طرف مي روم به جايي نمي رسم ؛ از هركه مي پرسم نشاني نمي يابم،از آن طرف هم آتش هجران در ازدياد،چه كنم؟!

دل دردمند عاشق ز محبت تو خون شد

نه كشي به تيغ هجران،نه به وصل مي رساني

آري مي دانم؛جان بايد به لب برسد تا جرعه اي از جام وصل به جان رسد و همه اينها به خاطراين است كه :

عشق چون وافي است وافي ميخرد

در حريف بي وفا مي ننگرد.

 

 

آري از عشق تا به صبوري هزار فرسنگ است.

و تو گفتی که صبور باش و من ...                                                                               

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 20 آذر 1386ساعت 13:24 به قلم صامت | حرفهاي شما (70)

دوباره شب جمعه و دوباره زنده شدن زخم قديمي.

از اون وقت تا الان نشده كه يه شب جمعه ي خوب داشته باشم.هميشه تنهام،هميشه كاري برا انجام ندارم،هميشه حوصلم سر ميره و ميرم تو فكر اون دوران شيرين وصال.فكر دوران درك مفهوم...

هر شب جمعه كه حوصلم سر ميرفت چون ميدونستم دوتايي داريم با هم يك كارو انجام ميديم،احساس خرسندي ميكردم و خستگي و كسلي از وجودم خارج ميشد.يادش بخير!

از ساعت ده از خونه زدم بيرون و الان برگشتم.امشبم تنهام،تنهاي تنها.

فكر كنم يه چند ده كيلومتري راه رفتم! وقتي ميرم تو فكر ديگه دلم نمي خواد بيام بيرون،چون به هر چيزي كه فكر مي كنم يه نشانه هايي از يار قديمي درش هست.آي كجايي كه يادت بخير.

داشتم راه ميرفتم كه يه دختر كوچيك جلومو گرفت و گفت يه فال ازمن بخر.

گفتم باشه.يه برگه بهم داد؛ وقتي شعر تو برگه رو ديدم مخم سوت كشيد.آخه همون شعري بود كه وقت راه رفتن با خودم زمزمه ميكردم.نمي دونم چه زماني اين بيتو حفظ كردم.هميشه مونده بودم كه معني اين شعر چيه؟هنوزم به جوابم نرسيدم.(خير سرم دارم ادبيات ميخونم!)

ميل من قصد وصال و ميل او سوي فراق

ترك كام خود گرفتم تا بگيرم كام دوست

 

.......................................................................................................................

پ.ن:الان بيست و يك روزه كه صدا و آوايي از يار قديمي نشنيدم و اين يعني بي روح شدن حيات.

پ.ن:خيلي سخته كه آدم خودشو در مقابل ديگران خوب جلوه بده،خيلي سخته.(مگه نه جناب حسین!)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 16 آذر 1386ساعت 01:50 به قلم صامت | حرفهاي شما (110)

 

اول از همه ريشه ي صامت شدن خودمو براتون تعريف مي كنم.

چند صباحي پيش يعني حدود سنه ي يك هزار و سيصد وهشتاد و سه خدمت يكي از اساتيد فن روان شناسي طبي مشرف شديم.علت تشرف آموزش نحوه ي شناخت امزجه در حالات و رفتار اجتماعي بود.نمي دونم چي شد كه جناب استاد من رو به عنوان نمونه ي تصادفي انتخاب كردند و بعد از كسب اجازه از ما، شروع كرد به تشريح احوالات دروني ما از روي رنگ چهره.يكي از چيزاهايي كه اونجا تعجب اون استاد رو برانگيخت وجود يك تناقض در ساختار بدني من بود.من از لحاظ فيزيكي دموي مزاج هستم و بايد خيلي اهل صحبت و مراوده باشم ولي در كمال ناباوري من در بحث ارتباطات سوداوي مزاج  بودم.اين يعني اينكه من بسيار آدم تو داري هستم و بر خلاف اينكه بايد راحت ارتباط برقرار كنم اين طوري نيستم.هرچي مشكل دارم رو ميريزم تو خودم.اصلا نمي تونم دردهامو به بقيه بگم ؛ البته از زماني كه وبلاگ نويسي رو شروع كردم يه مقداري بهتر شده چون تو هر زمينه ايي مي تونم بنويسم، تا قبل از وبلاگ نويسي من خودمو از طريق نوشتن خالي مي كردم ولي هيچ كسي نمي تونست نوشته هامو بخونه و هميشه مخفي بودن( يه تعداد زيادي از اون نوشته ها رو تا چند وقت قبل داشتم ولي به خاطر مسائل امنيت ملي همشو معدوم كردم.)

يكي از دوستان كه استاد من هم هستن توي همون جلسه ي من رو صامت خطاب كردن (البته در گوشي) و به من گفتن كه اين لقب رو از طرف من به عنوان هديه قبول كن(شانس ما رو ببين،همه عطر و ادكلن هديه مي گيرن ما...)

ما هم از روي ناچاري پذيرفتيم.كم كم از اين لقب خوشم اومد و زماني كه مي خواستم دردهاي زندگي رو تو اين وبلاگ بنويسم هرچي گشتم لقبي بهتر از صامت پيدا نكردم.

اما چرا تراژدي؟

تراژدي رو هم از همون استاد گرفتم."تراژدي حيات"نام كتابي هست كه استادم چند سال پيش نوشتن و با استفاده از مسائل فلسفوي و رياضي تمام تناقضهاي موجود در جامعه رو بررسي كردن؛اما به دليل اينكه در داخل اين كتاب يه مقداري بي پروا مسائل سياسي بيان شده كسي جرئت چاپ اين كتاب رو نمي كنه؛من يه مقداري از اونو خوندم(سال پيش) وبعد از اون به استادم گفتم كه اگه اجازه ميدين ما به صورت ناشناس كتاب رو چاپ كنيم و توزيعش كنيم ولي گفتن كه اين كار فعلا به صلاح نظام و جامعه نيست و گفتن كه اگه اين كتاب رو مردم عادي بخونن باعث سوءبرداشت هاي عجيبي ميشن كه چون نمي تونن به يقين برسن دچار انحراف ميشن و به معاند تبديل ميشن.

 از آخر گفتن كه "ما سميعيم و بصيريم و هوشيم    با شما نامحرمان ما خاموشيم"

زماني كه مي خواستم عنوان وبلاگ رو مشخص كنم ديدم كه نمي تونم زيبا تر از اين تركيب براي احوالات خودم پيدا كنم چون واقعا دارم تراژيك زندگي مي كنم(منظورم زندگي ظاهري نيست)و به نظر من جامعه ايي تراژيك تر از اين جامعه وجود نداره البته كلي دليل ديگه هم برا انتخاب اين عنوان دارم كه سر فرصت بيان مي كنم.

....................................................................................................................

پ.ن:الان 15 روزه كه با هم صحبت نكرديم ولي همديگر رو به صورت اتفاقي ديديم.خيلي برام جالب بود وقتي ديدم آدم چقدر راحت ميتونه به سرچشمه ي تنفر تبديل بشه و زمينهاي اطراف خودشو مثل اسيد از بين ببره.

حكايت ما آغاز شيريني داشت اما آرزو مي كنم كه پايانش هم شيرين باشد و اگر هم قراره تلخ باشه فقط برا من باشه.

پ.ن:گشتم و گشتم و مفهومي شيرين تر از مرگ پيدا نكردم و تلخ ترين چيزي كه يافتم جهل از حقيقت بود.

پ.ن:الهي راه بسيار و گردنه ها بسيار!خودت ياريمان كن، اي هادي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 10 آذر 1386ساعت 23:27 به قلم صامت | حرفهاي شما (160)